تبليغاتX
جهانهای موازی فیزیک ذهنی

جهانهای موازی فیزیک ذهنی

اندیشه در باره ی آن مغالطاتی که فیزیک ذهنی در اخلاقیات موازی ایجاد می کند

وضعیت 2

- موبایلت بزودی خراب می شود، زود ردّش کن.
پذیرفتن، جزء شروطِ اخلاقی اندیشیدن است.
به بیانی پذیرفتن، نوعی شناختِ درون ـدایره گی است. من ناظر نیستم، درونِ منظرم.
این جمله را با صورِ مختلف بسیار می شنویم:
- این خویِ مسلمانی است (ریا، زرنگ بازیِ شهرستانی، دیدِ پورنو، بزن دررو یا همه ی وضعیت هایی که می سازیم) به ایرانی بودنمان هیچ ربطی ندارد.
اخلاقی اندیشیدن مدتهایِ مدیدی است که به وضعیت هایِ کنونی می اندیشد.
برایِ انتخابهایِ اخلاقی می بایست به عینیتِ شرایطِ اندیشید.
اگر واقعاً "ریا" در بازه ی "بد"ی باشد (و بقولِ گزاره ی بالا، ریشه ای که از تاریخ بخصوصی بر گُرده ی ماست) پس با فروپاشی و انحلالِ آن، نمی توانیم به گزاره ی عمومی ای که از آن می سازیم، معنا  تزریق کنیم.
یعنی چه که این خویِ مسلمانی است و ربطی به ایرانی بودنمان ندارد.
وضعیتهایِ پیچیده باعثِ شکل گرفتنِ یک مفهوم در روحِ جمعی می شود. اگر به وضعیت هایی که در آن قرار می گیریم توجه کنیم، ملتفت می شویم که اینکه روحِ جمعیِ ما استفاده ی ناخودآگاه از جملاتی می کند که معنایِ اخلاقیِ آنها در بازه ی ریا و زرنگ بازی و ... می گنجد به این معنا نیست که التفاتِ ما به این موضوع، در این خلاصه شود که بگوییم این خویِ مسلمانی است. این یعنی انحلالِ موضوع.
چرخه هایِ اخلاقی و فهمِ اخلاقی بازه ای بسیار وسیع تر از دین دارد.
آغاز تفکرِ اخلاقی از پذیرفتن است.
بایدِ اول در "کنون" زیستن است یعنی بجایِ انحلال و کشیدنِ بارِ تاریخ وارگیِ -گذشته گیِ تحمیل شده (عقده ی کورشی-محمدی) یا آیندگیِ ایده آل-سکولار- باید پذیرفت و سپس اخلاقی تصمیم گرفت در بازه هایِ کنونی.
-------------------------------------------

این شکلِ دیوانه وارِ فمینیسم در جامعه امیدوارم می کند. عمل در مقابلِ تفکر، ما دهه هایِ بعد زنان و مردانی خواهیم داشت که بجایِ کلمات در گه و شُلِ جامعه آبدیده شده اند

وضعیتِ بالا تزریقِ اخلاقِ فمینیستی به موقعیت ها است. اگر نگاهی به موضوعات جدید در اخلاق بیاندازیم در همه ی موارد یعنی اخلاق زیست محیطی، اخلاقِ فن آوری اطلاعات و کامپیوتر رد پای اخلاقِ فمینیستی را در تأسیس آنها می شود مشاهده کرد.

بحث، وضعیتِ بالا به نوعی تکیه بر "واقع" در نگاهِ ارزشگذارانه ای که انتخاب ها بالضروره در وضعیت می آفرینند تأکید دارد. به نوعی فرا تر رفتن در عقلانیتِ صرف.

جهانِ فیزیکِ ذهنیِ اخلاق در صیرورت است و جزء تنانگیِ فمینیسم را در خودش دارد می پیچد.


+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم دی 1390ساعت 3:51  توسط سینا مشایخی  | 

وضعیت 1

یک وضعیت

من سگی دارم خانگی، به هم وابسته ایم-نگاهِ یک سگ، نگاهِ من-

بویم را از سرِ کوچه نیامده می شناسد. من این کارش را به فهمِ وابستگی می دانم.
مناسباتِ انسانی چنین معنایی را برایش وضع می کند.
این سگ از صاحبِ اولش به من رسیده، همین وضع را با وی داشت و هنگامی که به من واگذار شد ماهها افسرده بود.-دیدِ انسانی از اینکه سگ غذا نمی خورد و غمگین بود-
این سگ به من عادت کرده است و من نسبت به حسش حس دارم.
من بخاطرِ شرایطی دیگر نمی توانم با او باشم و سگ اینرا نمی فهمد یعنی نمی توانم اینرا بفهمانمش. روزی یکباره او را باید رها کنم و می دانم که سگ افسرده خواهد شد و نمی دانم آیا شرایطش را دارد که از پسش بربیاید!
این یک وضعیتِ اخلاقی است. نمودارِ واقعِ خیانت است. آیا من دارم خیانت می کنم از مسئولیت!
این موقعیت در نظرِ فمینیستی یک واقعِ معرفتی برایِ بیانِ مفهومِ خیانت است، یعنی چه؟
یعنی اینکه فرد، چه ناظر باشد چه منظر، روابطِ خیانت گونه را در این مفهوم از وضعیت می نگرد. اما فمینیسم با این موردِ سگ و صاحب به چالش بر می خواهد و موقعیت دو انسان را همچون موقعیت سگ و صاحب تشخیص نمی دهد.
این موضوع مهمی در جهانِ فمینیستی است که از اخلاقِ عقلانیِ ناظرِ کل، جهان را بر پایه ی دو ناظر در موضعیت تحویل می کند.

در فمینیسم، "خیانت خوب است" معنی دارد. 


+ نوشته شده در  شنبه هفدهم دی 1390ساعت 23:45  توسط سینا مشایخی  | 

پیشگفتار23


خوب در معانی ای بکار می رود که حیطه ی بکر باشد. یعنی قانون پذیر نشده باشد. هر امر حقوقی از حیطه ی خوب مبراست. خوب راه به فضیلت-خیر- دارد نه جزا .

باید مفهوم باید را دوباره توضیح داد. مطمئنا در خوب باید نهفته است اما نه باید الهیاتی.

مثال می زنیم:

در مورد سیاهه ای که زمانی به همجنس بازی در حیطه ی رفتارهای ممنوعه و بد با آن رفتار می کردیم. دید فمینیسمی از جهان این مفهوم از مناسبات انسانی را در حوزه ای موازی از اخلاق مورد بحث قرار داد. یعنی بدین معنا که حیطه ی بازه ی خوب در آن مفهوم شروع به سرک کشیدن کرد در فضایِ معوجِ همجنس بازی.

بیرون از آن اموری که ضداخلاقیات به مفهومِ همجنس بازی هجمه می کرد. دقیقا امروزه معنای زبانی ای که درباره همجنس بازی مورد استعمال قرار می گیرد آنچیزی نیست که در زمانی مثلن چند دهه قبل مورد کارایی بود . و این هجمه ی بازه ی اخلاقی خوب بتوسط زمان در ملیت های مختلف در حال بسط است.

و این خوب دارای باید است. یعنی وقتی مفهوم همجنس بازی از مفهوم ضد اخلاقی به حیطه اخلاق می آید و مفهومِ خوب بدان معنایی که ما آنرا استعمال کرده اند بر آن حمل می شود دارای اعتبار بایدی می گردد. نه اینکه من باید همجنس باز باشم. یعنی اینکه همجنس باز باید همجنس باز باشد.

ما مجالی نداریم که به حیطه ای بپردازیم که اخلاقیات موازی در حقوق وارد می شوند. اما در همه ی مواردی که مفهوم خوب داخل در اعوجاج می شود هنوز حیطه هایی دارد که باید های اخلاقی در آن قلمرو صائب اند نه باید های حقوقی.


+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم مهر 1390ساعت 3:25  توسط سینا مشایخی  | 

بن پار اول


با این پیشگفتارها اکنون می شود شمه ای از آنچه معنایِ خوب را در بازه ای که مدنظر داریم شرح دهیم و سپس به دفاع و تبیین گزاره ی "خیانت خوب است" و معنای آن بپردازیم.

خوب یعنی آنچه ذهن در بازه اش دچار اعوجاج نمی شود.

اما با این تبصره که شرح درستی از ذهن و اعوجاج بدهیم. تا اینجای کار معنای ما از خوب در ظاهر شبیه معنای کانت است. خودم میل دارم مفهومِ ذهن را با مفهومِ زمان یا ذهن زمان عوض کنم. اما این در وهله ی ابتدایی دچار گنگی است. اما پس از شرح این مطلب براحتی می توان ذهن را با زمان عوض کرد.

منظور از ذهن، حرکت در بازه ی ذهنی است در فیزیک ذهنیِ اخلاقیات.

1- درباره ی مفهوم اعوجاج: در این بازه، تناقضاتِ منطقی مد نظر نیستند اینکه اعوجاج تنها از طریق تناقضات رخ بدهد. خیانت را نشود تحمل کرد.!

2- ذهن در سیلان است.

کارکرد منطقی مانند جاده است. مسیرِ سر راست

اما ذهن منطقه است-فضا- که جاده هایی از آن می گذرد -خوب هایِ صرفاً عینی شده (ماسکه) جاده هایِ راهبردار و راهبردی برای رسیدن به غایت.

ذهن بنا به جسارت و انگیزه ی جسارت منطقه (فضا) را در زمان می آزماید _نه صرفا بصورت ایجادِ مسیر برای رسیدن به غایت-

(متاسفانه مجبورم از شیوه ی تحلیلی فاصله بگیرم و از مثال استفاده کنم)

گزاره ی "خیانت خوب است" و کشفِ آن به مفهومِ غایت نیست اما نشان می دهد چگونه مفهومِ خوب در بازه ها حرکت می کند. ذهن در بازه ها حرکت می کند. زمان در بازه هایِ معوج حرکت می کند. لعنت به هایدگر.

اما اینگونه نیست که سقفی برای حرکت باشد، وجودِ مفهومِ بد وجود اعوجاجِ شناخت پذیر است و مطمئناً پس از این بازه هایِ معوج باز از ناشناخته هایِ فضایِ ذهن منطقه هایی به بخشِ معوج اضافه می شوند که به تلاطم با بازه ی خوب ادامه دهند . این بخش از مفهوم است که به بازه ی زمان بر می گردد از جنبه ی جهانهایی که موازی هم با فیزیک ذهنی هایی و جریانهایی موازیِ اخلاقی بهم تصادم می کنند-کیه جمله رو بهضمه-

هرچند ...

در پیشگفتار بعدی یادم باشد به خیانت خوب است با مثال درباره ی انسان و سگ بپردازیم.


+ نوشته شده در  یکشنبه سوم مهر 1390ساعت 3:36  توسط سینا مشایخی  | 

پیشگفتار22

 

در این پیشگفتار به مسئله ای مهم خواهیم پرداخت. این موضوع که common sense آیا به معنایی که مور مدنظر دارد بسیط است. مور مبحث common sense را با sense-contents (محتویات حس) و داده های حس مرتبط می داند . مور common sense  را شهودی می داند و اینگونه مفاهیم را بسیط می داند.مانند من وجود دارم دیگران وجود دارند و دیگران نیز می دانند که خود وجود دارند و دیگرانی نیز! که جزو شهودیات هستند هر چند موردِ مغالطه شوند. اما آیا این معنایِ elementary بودن آنها، آنها را از توضیح دادن شدن مفاهیم شان دور می دارد!

"خوب" به چه معناست. حتی اگر حرفِ مور صحیح باشد که با تعریف خوبی به مغالطه ی طبیعتگرانه دچار می شویم اما این بدین معنا نیست که نشود مفهومی حس عمومی را  توضیح داد یا حتی تعریف کرد.

به عنوان مثال مفهومِ وجود: این سوالی است که بسیاری از آن طرفه رفته اند.

وجود در تعریفشان امری است که تعریف ناپذیر است بدین معنا که حد پذیر نیست و آنرا با توجه به مفهومِ ماهیت تعریف می کنند ماهیت یعنی حد پذیر، هر امری که ماهیت دارد حد دارد(وجود حد ناپذیر است) . هر موجودی ماهیت دارد یعنی حد دارد-جوهر و عرض- (توجه شود که موجود را با وجود خلط نکنید)

آیا این بدان معنا است که وجود تبیین شدنی نیست مانند مفهومِ زرد!

به نظر من common sense به علت دور شدن از حافظه ی معانی گونه ی آن به شکلِ sense-contents

در آمده است ورنه می توان آنها را به واژه آورد . امری نامفهوم چون وجود و "خوب" را می شود به معانی درآورد.

مثلن یادم است زمانی دکتر ذبیحی در تعریفِ واجب الوجود می گفت که یعنی شدتِ تشخص . اما همین را بنظرم می شود گفت شدتِ نمود. در موردِ خوبی هم می شود بجای ارجاعِ آن به مصداق ها تعریفی واضح کننده از آن بدست داد. مطمئناً نه با تحقیقاتِ فیلولوگی-کنکاش در ریشه هایِ زبانی- یا توضیحِ مصداقهایِ آن. ما نمی دانیم خوب از چه ریشه گرفته اما  همچون nominalist ها فرض نمی کنیم که تنها نامِ بی ریشه ای برایِ داده هایِ حسی است برای اشاره کردن چه آن امر موهوم باشد یا واقعی.

مبحث بر این نیست بلکه می گوییم هر common sense و مفهومِ المنتاری ای قابل تبیین و شرح است.

"خوب" چیست؟ "بد" چیست؟

باید به تحلیل آن نشست ما در پیشگفتاری بد را اینچنین معرفی کردیم که بازه ای است که ذهن  در آن دچار اعوجاج می شود یعنی اینکه ذهن-عقلانیت- نمی تواند یا نمی خواهد به شاخه هایِ آنارشی گونه اَش توجه کند.

باید به این موضوع پرداخت. "خوب" در خیانت خوب است به چه معنا است. خیانت بدون مصداقها به چه معنا است! آیا همچون "زرد" است. اگر هم چنین باشد به این معنا نیست که خود این مفاهیم حسِ عمومی تبیین ناپذیر باشند و بسیط به معنایِ غیر قابلِ تبیین باشد. solipsism!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مرداد 1390ساعت 5:50  توسط سینا مشایخی  | 

پیشگفتار21

این اصول را تجربه گرایی مدنظر دارد، اینکه تقسیمهایِ مبتنی بر تناقض دیگر در فلسفه جا ندارند. مثال: یا الف موجود است یا نیست و شقی میانِ این دو نیست. این گزاره ای بی معنااست .و اینکه تقسیم ِ درختی نیز بی معنا است.

شق سازی برای مفهوم از بازه ی مفهوم آنهم جایی که مبحث common sense  در میان است، لغو است.

زمینه گرایی* به همین دلایل در فلسفه ی اخلاق پدید آمده است. رفتار در دو شق خوب و بد خلاصه نمی شود، موقعیت ها عمل را معنا می بخشند.و پوزیتویستها می گویند که زبان این بازه را ساخته . یعنی از کجا معلوم که بازه ی وسیعتری از مفاهیم که بینِ این دوشق اخلاقی موجود نباشد، که هست. چون این مفاهیم در زمینه هایِ یونیک، بسیار بی معنایند.آیا اگر زبان کلمات و بازی های زبانیِ متنوع تری در حوزه ی خوب و بد در اختیارمان می نهاد اخلاق دچار ساحت وسیعتری در حوزه ی برچسب نهی و فیلتر گذاری اخلاقی نمی شد؟ مطمئناً

اما این بحث ما نیست دربازه ی "خیانت خوب است". فقط داریم ریشه هایی را بررسی می کنیم که فلسفه ی قدیم را مورد چالش قرار داده اند اما تجربه گرایی نیز عقلانی است و گزاره ی خیانت خوب است حتی اگر بیشترین دلیل را برایِ عمل در ساحت زمینه گرایی داشته باشد باز غیرِ عقلانی است یا به جهتی آن امری نیست که ما مراد کرده ایم. در آن بازه-زمینه گرایی و عملگرایی**-  نوعی تحویل گرایی*** در این گزاره رخ می دهد که گزاره را اخته می کند . ما باید فاصله ی خود را از زمینه گرایی یا عملگرایی نشان دهیم.

خیانت تجربه ای انسانی است.


 *Contextualism

**Pragmatism

***Reductionism

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مرداد 1390ساعت 3:27  توسط سینا مشایخی  | 

پیشگفتار20

 

در این پیشگفتار به تبیینِ ساختارِ مفمومهایِ اخلاقی می پردازیم از این لحاظ که در ساختارهایِ عقلانی – منطقی نمی گنجند.

توضیحی که در این باره ضروری به نظر می آید در معرض مغالطه بودنِ مفهوم هایِ اخلاقی و common sense ها به عللِ زیر است:

1-      اینکه این مفهومها مصداق ناپذیرند، بقول ویتگنشتاین در دامِ ربط های منطقی برای مرتبط شدن با مصداقها قرار می گیرند(آن مفاهیم را تطابق می دهند) و ذهن ناخواسته این صورت را عملی می کند، یعنی ناخواسته این مفهوم ها را در مصداق منطبق می کند. مفهومی چون بد بجایِ بد بودنِ یک مصداق. فرد، بد بودنِ مصداق را نمی فهمد اما مفهومِ بد را می فهمد و می پندارد بد بودن مصداق را فهمیده است. در این دو بازه الف) مفهومِ  بد در مصداق کلی ای چون خیانت بد است . ب) مفهومِ  بد در مصداقی جزئی و عملی. اینکه خیانت در عملی بخصوص را بد بداند یا عملی را مصداق خیانت فرض کند

مثال: انگیزش عمل، قوه ی جنسی است یا پایه و اساس آن است.

هاگ ریزیِ گیاهان یا جفتگیریِ کرم ابریشم نیز تحت تعریف قوه ی جنسی است.

قوه ی جنسی مثلِ دندان درد قابل تعریف و مصداق و توضیح دادن نیست اما دندان درد را می شود تطابق داد و قوه ی جنسی و بازه هایش را نه. مفاهیم اخلاقی و common sense ها مانند هیچ کدام از این دو نیستند.

۲- اینکه این مفاهیم در حمل با مصادیق و گزاره هایِ شکل گرفته از آنها نه تحلیلی اند و نه ترکیبی و تطبیقِ مفهوم با مصادیقی که عملی اند این مفاهیم را دچار تخلخل و مغالطه می کند.

 common sense علمی نیست و از تجربه شکل نگرفته و اصولاً ترکیبی نیست که از تجربه شکل بگیرد. 

این شق دوم را باید بیشتر توضیح داد.

اینطور نیست که ما به تجربه کارهایی را انجام ندهیم پس یعنی آنها به مرور زمان بد شوند. بد مفهومی مثلِ دست نزدن به آتش نیست.

در پیشگفتار بعدی به این مطلب می پردازیم.

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم تیر 1390ساعت 3:8  توسط سینا مشایخی  | 

پیشگفتار 19

 

آیا می توان مفهومِ بد را بازه ای دانست که ذهن در آن دچارِ اعوجاج می شود.

یعنی اینکه ذهن-عقلانیت- نمی تواند یا نمی خواهد به شاخه هایِ آنارشی گونه اَش توجه کند(پراکندگی)

چرا؟ فرقِ بی شرح بودنِ مفهومِ خوب با مفهومِ بد در چیست؟

ما می گوییم خوب است و در معنایِ خوب واضح بودنِ آنرا دلیلِ آن می دانیم و همچنین مفهومِ بد بودن را به همینگونه، آنگونه که شهودگرا ها می گویند(شهود یعنی بداهت، مانند مساوی در ریاضیات که قابل توضیح نیست)

اما این دو بدیهی دارای تمایزند و این اصل و مهمترین بخشِ اندیشه ی متااخلاقی است که از آن به سادگی رد شده اند.

یک مفهوم که برچسبِ خوب به آن می خورد با مفهومی که بر چسبِ بد به آن می خورد چه تفاوتی دارد در عینِ بداهت؟

توضیح اینکه تمامِ اخلاقِ هنجاری چه نظامِ الهیاتی یا سودانگارانه و عقلانی کانتی یا حب ذاتی و غیره بر آبجکت هایی دلیل می آورند و آنرا با دستگاههای خود تحلیل می کنند. آبجکت یعنی بدیهی.

مفهومِ بد را عقل در سایه ی سیاه می افکند یعنی غیر قابلِ هماهنگی خود متناقض یعنی ترس آور حتی اینکه ذهن به تحلیلش بنشیند. چطور ذهن می تواند خیانت را به تحلیل بنشیند و تصور هماهنگی از آن داشته باشد و اینکه درونِ ترس آگاهیِ {موردِ خیانت واقع شده } آنرا بد نپندارد!

ما حکم می کنیم به بدیِ مفهومی زیرا می خواهیم ترس آگاهیِ مفهومی را که آبجکت در برابر ما است، و ذهن را از سیرِ عقلانی و ساختارمدارش دور می کند، معلق کنیم.

بد یعنی چه؟

مفهومی که تحتِ لوایِ بد قرار می گیرد یعنی چه؟

در جهانِ امروز باید در این گوشه ی سیاه راه برد نه سیاه دیگر به مفهومِ الهیاتی و شرِ آن. اینرا را از پوزیتویسم آموخته ایم و بجای معلق کردنِ آن به آن حمله می بریم.

    

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم خرداد 1390ساعت 4:39  توسط سینا مشایخی  | 

پیشگفتار 18

 

این نکته ای مهم در اخلاق و گزاره های اخلاقی است که بشود محدوده ی معرفتی آنها را معین کرد.

به این فکر می کنم که خودِ گزاره های اخلاقی بی معنایند مگر آن حس و حالاتی که هاله ی مفهومها و جملات اخلاقی اند. اصلن اصلِ اخلاق آن حالت ِ پیچیده در استعلایِ معانیِ آنها است و اصولن فرایِ زبان است به نوعی با زمان سروکار دارد. یعنی چه؟ اصولن زبان نیز در سایه ی زمان می بالد. ویتگنشتاینی با مسئله برخورد نمی کنیم ما آنچیزی را که استیونسن از بارِ اضافی ای که در کلماتِ اخلاقی وجود دارد فرض می کند، به  شیوه ای دیگر مراد می کنیم. یعنی چه؟ ما از common sense حرف می زنیم اما نه فقط در شیوه ای که قراردادی زبانی و واقع در زبان باشد. گزاره های اخلاقی نوعی دیگر از چارتهایِ معنایی اند که در زمان می بالند مانند زبان. زبان نمی تواند تمامِ اخلاق را در بر گیرد. حتی آنچیزی که استیونسن می گوید تمامِ اخلاق و گزاره های اخلاقی را در بر نمی گیرد.

/

 Common sense مفهوم است اما نه مفهومی که بر تمامِ مصادیقش صدق کند. نوعِ خاصی از کلی است. کلیِ common sense دارایِ تخلخل است برایِ همین است که کلیِ اخلاقی زمانی به مصادیق در می آید بی معنا می شود. Common sense مانند مفاهیم و اسمهای خاص است که تنها یک مرجع و شیئیت دارد.

//

معرفت به گزاره های اخلاقی از جهتی معرفت در عمل است در تجربه است در ترس آگاهی است در هزار بند و براز است. اخلاق، زمانِ گذرنده بر عقل نیست . اخلاق، زمانِ گذرنده بر افعال، روان، جسم و استعلایِ عملی است. اخلاق فعلیت زمان است اَکتِ زمان.

///

شاید مقاله ای بشود از این پیشگفتار در بیاید برای ِ اثباتِ ناکارآمدی صورِ منطقی در اخلاق – با اینحال اخلاق به هر شیوه ای استدلال پذیر است، آن نوعِ شیوه ی استدلال در اخلاق کدام است!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم فروردین 1390ساعت 2:41  توسط سینا مشایخی  | 

پیشگفتار 17

 

برای اینکه به این مسئله پاسخ دهیم که چرا به جای گزاره ی منطقی از گزاره ی فلسفی استفاده برده ایم، باید نکاتی را بصورت پراکنده بگوییم و به دانسته های خواننده ارجاع دهیم. زیرا اصولاً این مبحثی معرفت شناسانه است که جاهایی اش به معرفت شناسیِ اخلاقی ربط پیدا می کند.

مسئله : چرا می گوییم "خیانت خوب است(1)" و نمی گوییم "هر خیانتی خوب است(2)"

این مشخص است که گزاره ی 2 گزاره ای مصداقی است و مفهومِ خیانت درگیر با فهمِ زبانی آن می شود و از مفهومِ صرف در گزاره ی  1 بیرون می آید. یعنی مفهوم را گسترده در مصداق ها می کند.

هر خیانتی خوب است یعنی در گزاره ی دوم اشاره و تاکید بر این است که مصداقِ چه کارهایی از من به مفهومِ خیانت صدق می کند. به مصداق بر می گردد و خواننده را بر مصادیقِ مجزا و منفرد راهنمایی می کند. اینکه آیا به چه چیزی خیانت متعلق می شود و تعلیق و معلق شدن آن در چه مواردی جایز است. اینجا مبحث برمی گردد به اخلاقِ هنجاری و ربطی به فلسفه ی اخلاق و متا اخلاق ندارد.

اما آیا گزاره ی "خیانت خوب است " همان گزاره ی "هرخیانتی خوب است" است. خیر. سور باعثِ مغالطه است و از گزاره ی 1 گزاره ی 2 را نمی توان نتیجه گرفت زیرا مغالطه ی ارجاعِ کلی به کل را مرتکب می شویم.

دو استدلال می آوریم یکی از راههای پاسخ را می توانیم بوسیله ی استدلالِ راسل درباره ی تئوری طبقات پاسخ دهیم یعنی اینطور که بررسی گزاره ی 1 هر چند از نظرِ صورتِ گزاره شبیه گزاره ی 2 است اما در طبقه ی گزاره ی 2 نمی گنجد (آیا شخص از این لحاظ که کلیتِ اجزایش را بر عهده دارد یعنی پا و دست و اندامش-اجزاء- بر او صدق می کنند پس باید خودش نیز جزء خودش باشد!) کلی با کل توفیر دارد.

در استدلالِ اول ما تنها قضیه را شرح دادیم اما چیزی را اثبات نکردیم

در استدلال دوم ما به یکی از مغالطات مشهورِ منطق می پردازیم یعنی اینکه ما می توانیم از صدقِ یک گزاره ی موجبه ی کلیه صدقِ گزاره ی موجبه ی جزییه را نتیجه بگیریم.

هر الفی، ب است آنگاه بعضی الف، ب است.

این جزء اولیات منطق است که از مغالطات صوری و ریاضیِ منطق است.

حاشیه نرویم اینکه در مواردی که موضوعِ قضیه یعنی الف، خود مفهومی کلی باشد و گزاره تحلیلی یا اتمی باشد یعنی ارجاع به مصداق در آن لحاظ نشده باشد این گزاره ی منطقی مغالطه می شود یعنی کارآییِ فلسفی ندارد. اینجا فرقِ منطقِ معرفتی-صوری و ریاضی- و منطقِ فلسفی است. بماند

پس ما بر رویِ گزاره ی 2 کاری نداریم این نوشتار دارد به "خیانت خوب است" می پردازد

همانطور که "راستی خوب است" نیاز ندارد به "هر راستی خوب است" اینهم یک مغالطه ی که فیلسوفان اخلاق برای جر و بحث بدان تمسک می جویند

    

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم فروردین 1390ساعت 4:51  توسط سینا مشایخی  |